معضلی کنونی و تکرارشونده وجود دارد که زمینههای وضعیت بحرانی منطقه آن را آشکار میکند؛ بهویژه از زمان آغاز جنگ غزه و حوادث همراه آن، که آخرینِ آنها کشته شدن رهبر ایران، علی خامنهای، بود.
زیرا همصف شدن با آنچه «محور مقاومت» خوانده میشود و افتادن در دام گفتمانهای التقاطی، با همه گزارههای بسیجگرایانهای که امر دینی را با امر سیاسی و امر مقدس را با امر دنیوی درهم میآمیزند، سطح تاریخی بخشهایی از نخبگان را برملا میکند که همچنان از تفکر آرزواندیش رنج میبرند؛ مشخصاً جریانهای چپ و ملیگرا، آن هم در حالی که زیر فشار احساس شکست یا مظلومیت قرار دارند و از گفتمانهای ایدئولوژیک گذشتهگرا رها نشدهاند.
ذهنیت آرزواندیش و قطببندی ایدئولوژیک
گفتمان پنهان و مسلط همواره جستوجوی «عصر طلایی» برای «امت» و دیدن جهان در چارچوب دوگانه «من» و «دیگری» و «ما» و «آنها» بوده است.
از اینرو، تلاش برای ستایش، یا دقیقتر بگوییم اسطورهسازی از رهبر ایران همچون دیگر چهرههای جریان موسوم به «ممانعت/مقاومت»، تلاشی است برای ساختن حافظهای خیالی و گزینشی که مسیر تازهای را بنیان میگذارد؛ مسیری که نه فقط مبارزاتی یا مقاومتی، بلکه تطهیرگر و رستگاریطلب است. این امر ذهنیت عربی را پذیراترِ صحنههای ویرانی و تخریبی میکند که غیرنظامیان را در شهرهای امن و باثبات، چنانکه در خلیج رخ میدهد، هدف میگیرد، و نیز آوارگی در لبنان در مناطق تحت کنترل «حزبالله» را عادیسازی میکند.
در نتیجه، کشش به سوی این نگاه انتحاری نقشی دوگانه و کارکردی ایفا میکند؛ چه در تبرئه ایران از مسئولیتهایش در قبال وضعیتی که منطقه را در گرو منافع طایفهای و امنیتی خود قرار داده، و چه در ساختن درجهای از نیهیلیسم حداکثری نسبت به رقبایش برای پنهان کردن اهداف عملگرایانهاش.

از این رو، دوگانههای مانوی از زمان کشته شدن رهبر ایران، رایجترین صورتبندیها شدهاند و میان جریانهای قطبیکنندهای تقسیم میشوند که تمایل دارند او را در جایگاه «شهادت» قرار دهند و نقش قهرمانانه ادعاییاش را در مقابله با «قدرتهای استکبار جهانی» بزرگنمایی کنند. همین امر باعث میشود که واکاوی شخصیت او و ارزیابی آن یا بازخواست از نقشهای واقعیاش، عامدانه کنار گذاشته شود؛ بلکه بر آن تشویش و پردهپوشی نیز اعمال میشود، با هدف تعمیم یک نگاه فرضیِ تکساحتی و ساده که ذهن را به کار نمیاندازد و به تأمل و نقد فرونمیبرد. مضمون این نگاه، تحقق یک قهرمانی تحمیلی است که همسنگ مفاهیم حقیقت مطلق قرار میگیرد؛ حقیقتی که در معرض شک یا وارسی نیست.
کشته شدن خامنهای بسیار فراتر از آن است که صرفاً یک رویداد سیاسی یا نقطهای در مسیر تاریخِ رویارویی و نزاع میان ایران و ایالات متحده باشد؛ بلکه فرصتی ضروری و فوری برای بازخوانی ذهنیتی بحرانزده است که بر واقعیت عربی و نخبگان سیاسی و ایدئولوژیک آن چیره شده؛ ذهنیتی که بهگونهای غریزی به چارچوبهای تنگ و محدود پاسخ میدهد: خیر و شر. این دوگانههای ساده و مستقیم، در ظاهر، احساسی کاذب از یقین میبخشند و تناقضها را سرکوب میکنند.
تقدیس رهبر و ساختن حافظه گزینشی
تصور دوگانهای که رهبر ایران را در جایگاه عدم پاسخگویی و مصونیت از نقد قرار میدهد، عمداً امکان و ضرورت بحث درباره ماهیت حکومت در ایران، توصیف آن، و جایگاهش یا دقیقتر پیوند ساختاری و ارگانیک آن با نیروهای اسلام سیاسی و اشکال گوناگون همسویی و همسودی را فلج میکند. بلکه اسلام سیاسیای که ایران از سال ۱۹۷۹ در نسخه خمینیاش نمایندگی میکند، در طرد و حذف نیروهای دینی و حوزوی اصلاحطلب سهیم بوده، در حالی که با مرجعیتهای دیگری در ایران و نیز در عراق (مرجعیت نجف) و لبنان (جبل عامل) در دشمنی قرار گرفته است؛ مرجعیتهایی که سیاسیسازی و ایدئولوژیککردن دین را برای محاسبات ساختن بلوکهای طایفهای و نظامیسازی شیعیان در مدارهای «ولی فقیه» و منافع منطقهای او رد کردند.
از اینجا، دوگانههایی که خشونت نمادین تولید میکنند، در دل وضعیتی تلخ و قطبیشده پیش میروند تا هرگونه بحث درباره آنچه رهبر ایران در رأس قدرت در ایران بر عهده داشته و آنچه از ویرانی و قربانی در سوریه، عراق، یمن و غزه و نیز در میان مردمان ایران (کردها، بلوچها، عربها، اهل سنت، ترکهای آذری، صابئین، منداییان و بهائیان) بر جای گذاشته، کنار گذاشته شود؛ افزون بر عملگراییاش در فراهم کردن پناهگاههای امن برای سازمان «القاعده» پس از حملات سپتامبر ۲۰۰۱. سپس هنگامی که منافع و محاسبات سود و زیانش اقتضا کرد، آنها را رها کرد.
اینجاست که ماهیت واقعی ذهنیت شکستخورده و بحرانزده آشکار میشود. همچنین نگاه گزینشی، تقلیلگرایانه و ناقص آن و فلسفه سازشگر و التقاطیاش نیز روشن میشود؛ آن هم به سود نتایجی جعلی و حقایقی که با واقعیت همخوان نیستند، بلکه تبلیغاتی و کارکردیاند و ماهیتی موقت و مرحلهای دارند.
در نتیجه، این همان ذهنیتی است که دوباره دوگانههایی چون ما/آنها، خیر/شر، تهران/واشنگتن یا تلآویو، ایمان/کفر را بازسازی میکند تا همزمان به ذهنیتی تحریمی و تکفیری بدل شود. در این حال، برای گریز از مواجهه با عقل نقاد و واسازانه، به عقل یا دقیقتر به «زمان مهدوی» پناه میبرد؛ زمانی که تاریخ را صرفاً مسیری انقلابی، یا دقیقتر ویرانگر، برای ساختن «تاریخ مقدس» و حتمیت پیروزی «کاروان شهدا» میبیند.
از اینرو، خطاهای بزرگ و جنایتهای سیاسی به توجیهاتی ضروری برای استمرار خودِ سیاسی بدل میشوند. همچنین مرگ خامنهای به نمادی آرمانشهری و آکنده از بارهای خشونت مقدس تبدیل میشود که شکافهای تلخی را برمیانگیزد؛ شکافهایی که در جستوجوی حاملان احتمالی و مردگان فرضی در چارچوب میلی شدید به کشتن و قربانی کردن خویشتنها به بهانه حفاظت از طایفهگرایی سیاسی/عقیده دینی هستند.
و بر همین منوال، ذهنیت و فرهنگ تحریم عربی سیطره یافته است؛ فرهنگی که بر رد/تکفیر هر آنچه بیرون از دایره ایدئولوژی مسلط باشد بنا شده و آن را مطرود میشمارد.
همپوشانیهای ایدئولوژیک میان اسلامگرایی و چپ
پس رهبر ایران نه دور از نیروهای اسلام سیاسی بود و نه بیارتباط با آنها؛ بلکه با نگاه آنها همذاتپنداری میکرد و یکی از طرفهای مؤسس ادبیاتشان و سازنده تصویری تحریفشده از خود، جهان و دیگری بود.
از همینجاست که ترجمه خامنهای از کتاب سید قطب، «معالم فی الطریق»، در نیمه دوم دهه شصت قرن گذشته و نامگذاری آن با عنوان «بیانیهای علیه تمدن غرب»، امری تصادفی نبود؛ بلکه ادامه رویکرد اسلامگرایانه ملایان در دو سطح سیاسی و ایدئولوژیک بود؛ رویکردی که از گسست و نگاه ناقص به غرب و جهانی آغاز میشد که در زمره «قدرتهای استکبار جهانی» طبقهبندی شده بود.

در ادامه، این همان نگاه ریشهکنساز است که در ادبیات چپ، مارکسیستی و ملیگرا نیز اثر و پژواک دارد، بهویژه در نسخههای رسمی، هرچند از نظر نظری با گزارههایی متفاوت ظاهر شده باشد.
از همین رو، همصفی عملگرایانهای که این نیروهای اسلامگرا را، در دو نسخه سنی و شیعی، با چپ در جناحها و مواضع گوناگونش گرد آورده، با وجود تفاوت ظاهری یا خصومت و دشمنی میان آنها، در چارچوب آنچه «نیروهای ممانعت/مقاومت» خوانده میشود، امری تصادفی یا گذرا به نظر نمیرسد.
ساختار ایدئولوژیک و گفتمان تهدید وجودی
زیرا دستگاه مفهومی همه این نیروها از احساس تهدید وجودی و هویتی جدا نبوده است. در حالی که اتکای ساختاری آنها بر ایدههای بسیجگرایانه به بهانه دفاع از هویت و تعلق قومی و اعتقادی، از رهگذر برانگیختن میراث دینی و احضار احساسات مظلومیت و گسترش دایره نزاع و جستوجوی استحقاقهای تاریخی آن استوار مانده است.
چه جستوجو برای خلوص قومی یا طبقاتی در ادبیات چپ باشد، و چه خلوص دینی نزد جریانهای دینی بنیادگرا و سلفی، وظیفه این نیروهای گذشتهگرا همواره ساختن برنامهها و طرحهای سیاسیای بوده که مأموریتهای ایدئولوژیک انقلابی دارند تا حاملهای اجتماعیای چون «پیشاهنگ/جوانان انقلابی» را یک بار، یا «گروه مؤمن» و «نسل قرآنی» را بارهای دیگر بیابند.
این امر تفاوتی با مفاهیم «حاکمیت» و «جاهلیت» که قطب در کتابش صورتبندی کرد ندارد، در حالی که خامنهای در تأویلهای نظری خود در نسخه فارسی به آن نزدیک شد و گفت: «حکومت اسلامی و ولایت فقیهی که امام خمینی آن را ابداع کرد و به جهان عرضه کرد، همان حکومت اسلامیای است که به معنای حاکمیت اسلام و دین و شریعت است، و این معنا باید بهخوبی فهمیده شود».
پس فراخواندن این ارزشها و ایدههای اسلامگرایانه تکفیری، در دو نسخه سنی و شیعی، از حوزه دینی به عرصه عمومی سیاسی، به نهادینهسازی و مدیریت افکار نخبگان دینیِ ایدئولوژیکشده و سیاسیشدهای کمک کرد که با رسیدن خمینی در اواخر دهه هفتاد قرن گذشته به قدرت در ایران صعود کردند. زیرا ادبیات انقلاب اسلامی میکوشد تصورات دینی رادیکالی را تعمیم دهد که گروهها را در دایره نفوذ «ولی فقیه» محصور میکند، امری که به جدا کردن افراد از هر گروهی بیرون از این چارچوب میانجامد.
قانون اساسی ایران نیز این نگاه را با عبارت «هر روز عاشورا و هر سرزمین کربلاست» بیان کرده است؛ عبارتی که بهخوبی بهکارگیری مظلومیت تاریخی و دینی را در بلاغت سیاسی برای بازسازی یا بنیانگذاری حافظهای گزینشی که از پروژه سیاسی ایدئولوژیک و طایفهایِ «ولی فقیه» پشتیبانی میکند، خلاصه میکند.
و میتوان گفت ساختن گفتمان مظلومیت و تکیه بر ایدههای بسیجگرایانه، از جمله تاکتیکهای ایران از سال ۱۹۷۹ برای ایجاد شکافها و گسستهای رادیکال در قبال جهان از موضع یک نگاه ایدئولوژیک بوده است.
قدرتگیری از طریق گفتمان آرمانشهری و مظلومیت
این تاکتیک تقریباً تفاوتی با آنچه نیروهای اسلامگرا و بخشهای گستردهای از چپ و ملیگرایان در پیش گرفتهاند ندارد. فردای انقلاب ایران، خمینی اعلام کرد: «روز قدس، روزی جهانی است»، و در عین حال در گفتمان خود از بنیانگذاری یک گفتمان سیاسی تبلیغاتی و خشن بازنایستاد و این را در متن سخنرانیاش صورتبندی کرد؛ همانجا که نگاهش به جهان را که به «مستکبران» و «مستضعفان» تقسیم شده بود، مطرح ساخت.
در حالی که نظام در ایران همچنان از همه بحرانهای سیاسی و اقتصادی و نزاعهای منطقهای خود بهرهبرداری میکند؛ نزاعهایی که از خلال آنها تنشها را در منطقه تشدید کرده و نظامیسازی بسیاری از مناطق را، از سوریه تا یمن و از عراق تا لبنان، دوچندان ساخته است؛ امری که موجب انزوای بینالمللی آن شده، آن هم در جهت تحقق قداست موهوم و وفاداری ایدئولوژیک، حتی در حالی که زیانهای میدانی و راهبردیاش را انباشته میکند.

بر این اساس، خامنهای پیشتر در سخنرانیای به مناسبت سالروز ولادت امام حسین در ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۲ تصریح کرده بود که ایران با وجود تحریمهای آمریکا و اسرائیل همچنان به «اصول» خود پایبند خواهد ماند.
تمایل او به نظامیسازی «جمهوری اسلامی» و مفاصل حکومت نیز از همان ابتدا آشکار شد؛ امری که در حمایت او از رئیسجمهور محمود احمدینژاد در برابر رئیسجمهور پیشین، هاشمی رفسنجانی، نمود یافت. او تأکید کرده بود که «رئیسجمهور ایدهآل» باید «به اصول انقلاب و نظام اسلامی ما وفادار باشد و برای احقاق حق و مبارزه با فساد بکوشد». همچنین از فارغالتحصیلان مهندسی و فناوری تمجید کرد و آنان را بااستعدادترین و فعالترین دانشجویان دانست؛ اشارهای به پیشینه دانشگاهی احمدینژاد.
در مجموع، خامنهای نگاه خود را بر پایه منطق حقانیت مطلق و نزاع دوگانه میان خیر و شر صورتبندی کرد، همراه با ساختن نگاهی فراگیر، عملگرایانه و بسیجگر که بر دین، یا دقیقتر بر میراث دینی، در چارچوببندی نظریِ ایدئولوژیک آن بهعنوان منبع مشروعیت و حکومت تکیه دارد. همین امر به کنار گذاشتن هر اندیشه دیگری انجامید و از ذخیره اعتقادی شیعی برای تولید انرژی بسیجگرایانهای بهره گرفت که در بسیج جامعه زیر شعارهای رویارویی حتمی با ارزشهای غرب و واشنگتن، بهعنوان تهدیدی وجودی برای «امت» و «دین»، به کار گرفته میشود.
و اگرچه طرح بیداری اسلامی در اوج خود با تمرکز بر اولویت کنش سیاسی متمایز میشد، امری که مستلزم وجود «پیشاهنگی مؤمن» بود که در مسیر بعث اسلامی جدید گام بردارد، چنانکه سید قطب گفته بود، تا رسیدن به گسست کامل با جامعه جاهلی، بدون هیچگونه مدارا، مشارکت یا جذب هیچیک از عناصر بقای اجتماعی موجود، و این همان چیزی بود که رهبر ایران نیز آن را پذیرفت، با این حال فضای خشن قطبیشده، آکنده از هراسهای توطئه هویتی و معضل تهاجم فکری و نفوذ فرهنگی، پژواکی مشابه در ایدئولوژیهای ملیگرای بعثی و مارکسیستی نیز دارد، و نیز در طبقهبندی تمدن اروپایی بهعنوان تمدنی «استعماری» و «امپریالیستی»؛ امری که ماهیت گزینهها، جهتگیریهایشان و واقعیتهای اعلامنشده آنها را آشکار میکند.
- بازداشت و انتقال استاد دانشگاه هنر اصفهان به مکانی نامعلوم
- طرح بحثبرانگیز مجلس ایران برای جرمانگاری ارتباط با رسانهها و نهادهای خارجی
- درخواست توضیح بغداد از سفیر ایران درباره نقشههای جنجالی
- از ایران تا خلیج عدن؛ شبکههای حوثیها و دزدان دریایی چگونه به هم میرسند؟
- اتکای لرزان تهران به متحد چینی؛ چرا پکن در میانه محاصره اقتصادی و نظامی از رژیم ایران عبور میکند؟

